دخترك تنها نشسته
دسته ي گل توي دستش
چشماي خيسشو بسته
دخترك دل نگرونه
آخه چندتا دسته مونده
التماس ميكنه چشماش
تنهايي تو كوچه مونده
اگه گل نفروشه دختر
بابا از سرما ميميره
دخترك ميخواد با پولش
واسه اون پتو بگيره!
چون نقطه پرگار جهانم تویی مولا من جمله ی عالم به طواف تو مدار است
پ.ن :عیدتون مبارک! همیشه شاد باشید.
يادم هست از كودكي به من آموختند دعاي فرج بخوانم،در مدرسه هميشه قبل از رفتن به كلاس سر صف دعاي فرج ميخوانديم و دستهايمان را رو به آسمان ميكرديم و بعد مثل خانم ناظم به صورت ميكشيديم،يادم هست وقتي كمي بزرگتر شدم به من آموختند بايد منتظر باشم،منتظر ظهور كسي كه قرار است بيايد، ميگفتند اگر بيايد همه چيز خوب ميشود و شايد من دوست داشتم تا بيايد و نمره هايم بيست شوند و زندگيم پر از بازيهاي كودكانه و شادي و لبخند،زمان ميگذشت و من به رسم عادت منتظر كسي بودم كه خوب نميشناختمش،ميگفتند روز جمعه ميايد و من چه سخت دلتنگ ميشدم در غروب جمعه ها و نميدانستم چرا،سالها و سالها در پس هم آمدند و من كم كم به خود آمده از خود پرسيدم:اينهمه سال منتظر كه بودي؟حالا ديگر معني انتظار را درك ميكردم ولي آن روح كودكي...!افسوس كه آنقدر سرگرم دنيا شده بودم كه فراموش كردم روحم را!اكنون ميدانم چرا بايد براي ظهورت دعا كنم،ميدانم چرا بايد بيايي،ميدانم چرا عصر جمعه ها اينقدر دلگير است اما...! آنقدر به كار خود مشغول شدم كه معني منتظر واقعي بودن را پاك فراموش كرده ام،پاك فراموش كردم تويي را كه گفتي اگر مردم به اندازه سرسوزني مشتاق حضورت بودند مي آمدي، پاك فراموش كردم كه شما حكم پدرم را داري و من چه ناسپاس فرزندي بودم پدر عزيزم براي تو ! نميدانم چرا تصميم گرفتم از اين به بعد تنها از تو بگويم و تنها براي تو بخوانم و بنويسم! ايكاش سهم من از انتظار زیر يك پرچم بودنمان باشد! برايم دعا كن كه تنها به خاطر تو و به دور از ريا باشم! پدرم برايمان دعا كن!
انسان را سفر باید
تا بشناسد همرهانش را
و بشناساند خویش را
سفر باید از این جهان حیوانی
به معرفت انسانی
سفر باید
برای طلوع دوباره خورشید حضور معنویت در روح
باید رفت
باید حرکتی کرد
یک جا ماندن روح را تبدیل به مردابی خواهد کرد
بدون هیچ جریانی
باید جاری شد
سفر تو را می خواند
در پیش روان شو
تا ببینی آنچه دیدنیست
انسان را سفر باید
حیاط رو آب و جارو کرده بود می گفت بوی خاک نم خورده رو دوست داره، چند شاخه گل سرخ از بوته تو باغچه چید، دستش به تیغا گیر کرد و زخمی شد اما همش به یک لحظه لبخندش می ارزید، بوی قرمه سبزی تا آخر کوچه پیچیده بود، با سبزی تازه درستش کرده بود آخه می گفت قرمه سبزی با سبزی تازه یه چیز دیگست، یک تک پا رفت دم خونه زیور خانم تا پیراهنی رو که دوخته بود ازش بگیره یه پیراهن با گلهای درشت آبی تو زمینه سفید،پارچش رو اون انتخاب کرده بود، وقتی رفته بودن مشهد،سفارش کرده بود تا امروز آماده باشه تا بپوشدش، وقتی برگشت خونه با وسواس دوباره همه چیز رو چک کرد،همه چیز آماده بود واسه ی اومدنش،وقتی در زدن اونقدر تند دوید سمت در که نزدیک بود بخوره زمین،در رو که باز کرد وارفت،حرف اونارو شنیده و نشنیده از حال رفت،تو بیمارستان که به هوش اومد بیتابی میکرد تا دوباره اونارو ببینه و ازشون سراغشو بگیره،مامان آرومش کرد و نامه ای رو که آخرین نامش بود داد دستش،بوی یاس میداد،همون عطر یاسی رو که براش خریده بود،نامه رو باز کرد،اونقدر اشک تو چشماش جمع شده بود که حروف تو دریای مواج اشکش نامفهوم بود اما آخر نامه با خط درشت نوشته بود:باشم یا نباشم تا ابد در کنارتم.
پ.ن:یادمون نره آرامشمون رو مدیون چه کسانی هستیم.
نگرانی دیگران نگرانم می کند،ناراحتیشان ناراحتم،و عذاب کشیدنشان عذابم میدهد.نمی دانم فلسفه آفرینش چنین روحی در من توسط خدا چه بوده است، نمیدانم ولی حدس میزنم آفریده شده ام برای اینکه با دیدن گرسنه ای لقمه از گلویم پایین نرود،با دیدن چشم اشکباری لبخند بر لبانم بخشکد،با شنیدن دردی قلبم به درد آید،با نگرانی دوستی یا حتی غریبه ای که چند لحظه ای بیشتر نیست آشنا شده از نگرانی حالم بد شودو همینطور الی آخر.آفرینش من در همدردی و همدلی برای دیگران است،همدردی و همدلی برای آنهاییکه حتی گاهی خودشان را هم ندیده ام و تنها از آنها نوشته ای خوانده ام یا صدایی شنیده ام.نمیگویم سخت است چون با گفتنش سختتر میشود اما گه گاهی مثل یک ماشین که به دیوار برخورد میکند محکم به دیوار میخورم و تمام استخوانهای روحم در هم میشکند فقط به این دلیل که پاسخ نگرانیم برای کسی شنیدن این جمله است"به تو ربطی نداره"، زیاد هم دور از انتظار نیست، اصلا راست میگویند، نمیدانم و نمیفهمم مشکل او به من چه ربطی دارد و اینطور مواقع همه ذهنم سوالی میشود که برای آن جوابی پیدا نمیکنم.میدانی دلم میخواهد همه بتوانند غذایی که دوست دارند بخورند و برای همین خوردن غذایی که دوست دارند برایم زهر میشود،دوست دارم همه بتوانند لباس مورد علاقه شان را بپوشند و برای همین همیشه خرید لباس برایم عذاب آور است دلم میخواهد همه بتوانند زیر سقفی که مال خودشان است به آرامش برسند برای همین گاهی خوابیدن روی تختی نرم و گرم زیر سقفی که از آن خودمان است برایم پریشانی می آورد، اگر بخواهم همه را بگویم مجالی برای نوشتن باقی نمی ماند.دوستانم اسم این کار من را حماقت میگذارند، میگویند تو دیوانه ای،میگویند بیخودی خودت را عذاب میدهی آنها خدایی دارند و خدا خودش به آنها هر آنچه بخواهد خواهد داد اما من قانع نمیشوم نه اینکه لجبازی کنم، نه، اصلا توانایی ندارم جلوی روحم را بگیرم برای همین است که مینویسم تا لااقل کسی پیدا شود که سرزنشم نکند.ایکاش آنقدر توانایی داشتم تا بتوانم نه همه چیز را، حداقل چیزهایی که دور و برم هست را به بهترین شکل ممکن تغییر دهم تا روحم کمی آزاد شود.دعا کنید روزی بتوانم با آرامش روی صندلی بنشینم و از اینکه توانسته ام کمی دور و برم را بهتر کنم احساس رضایت کنم نه از سر خودخواهی و نه از سر ریا تنها به خاطر خشنودی خدا؛ خواهش میکنم دعا کنید؛ هر چه اوضاع دور و برم بدتر میشود اوضاع روحی من هم بیشتر به هم میریزد و ترس از ریا در کارهایی که انجام میدهم هر چند بسیار کوچک و اندکند، نمیگذارد لحظه ای روحم به آرامش برسد.دوست مهربان من شرایط خیلی سخت شده ایکاش لااقل آنهایی که کاری از دستشان برمی آید کاری میکردند، در این شرایط سخت وقتی کاری از دستم بر نمی آید سخت پریشان میشوم.نمیدانم در مورد من چه فکر میکنی اما خواهش میکنم اگر کاری از دستت برمی آید کمکی کن که اندک اندک خیلی میشود و قطره قطره سیلی و دعا کن برای ظهور کسی که حضورش زمین را گلستان خواهد کرد.دلم میخواهد صادقانه نظرت را برایم بنویسی ،هر انتقاد یا پیشنهادی، بدون هیچ رودربایستی.منتظرت هستم.
پ.ن:برایم بگو در نوشته ام حتی اگر ذره ای باشد رنگ ریا میبینی یا نه.
خدایا میخوانمت تو را به ارزشمندترین ارزشهایت، در حالی که تمام مراتب ارزش تو ارزشمند است .خدایا آنچه را از ارزشمندی نزد توست میخوانم.
خدایا میخوانمت تو را به زیباترین زیباییهایت، در حالیکه تمام مراتب زیبایی تو زیباست .خدایا آنچه را از زیبایی نزد توست میخوانم.
خدایا میخوانمت تو را به عالیترین بلندیهایت، در حالیکه تمام مراتب بلندی تو عالیست .خدایا آنچه را از بلندی نزد توست میخوانم.
خدایا میخوانمت تو را به بزرگترین بزرگیهایت، در حالیکه تمام مراتب بزرگی تو بزرگ است. خدایا آنچه از بزرگی نزد توست میخوانم.
خدایا میخوانمت تو را به روشنترین نورهایت، در حالیکه تمام مراتب نورانیت تو روشن است. خدایا آنچه را از روشنایی نزد توست میخوانم.
خدایا میخوانمت تو را به فراخترین رحمتهایت ،در حالیکه تمام مراتب رحمت تو فراخ است .خدایا آنچه را از رحمت نزد توست میخوانم.
"ترجمه فرازی از دعای سحر"
پ.ن۱:التماس دعا...
پ.ن۲:این مطلب تصویری نداره میتونید تصویرش رو در سحرهای پاکتون توی آینه دلتون ببینید.
امروز وقتی چشم گشودم
خود را گمشده یافتم!
تصمیم گرفتم تمام روز در خانه به دنبال خویشتن خویش باشم
اول سری به کتابخانه ام زدم
کتابهایی که سالها نخوانده بودمشان و رنگشان به زردی گراییده بود
به من فهماندند چقدر سبک سر هستم
بعد از آن به سراغ دفتر خاطراتم رفتم
صفحه به صفحه اش را خواندم
از خواندن مطالبی که با اشک نوشته بودمشان خنده ام گرفت
و به من فهماندند چقدر بیهوده زیستم
سپس به سراغ لوح ها و تشویق نامه هایی رفتم که در جعبه ای جا داده بودمشان
به من فهماندند من میتوانستم اکنون بهترین باشم اگر فکر میکردم
از اتاق که بیرون می آمدم چشمم به عروسک روی کتابخانه افتاد
دستی بر آن کشیدم
لایه ی عمیقی از خاک رویش را پوشانده بود
و به من فهماند چقدر بی توجه به اطرافم بودم
به آشپزخانه رفتم تا بهر گرسنگی ام چیزی بخورم
وقتی سیر شدم
شکم سیرم به من فهماند چقدر ناتوان هستم
دوری در اتاق زدم
پنجره را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم
بوی دود به سرفه ام انداخت
و به من فهماند تاکنون در کجا می زیسته ام
برگشتم و تلویزیون را روشن کردم
کنترلش را در دست گرفتم و مدام کانال عوض میکردم
بعد لحظه ای به کارم فکر کردم
کارم به من فهماند چقدر وقت تلف شده دارم
از بغل سجاده ی نماز رد شدم
ناگهان چشمم به سجاده افتاد
لحظه ای فکر کردم
او همه ی آن روزها مرا می دید و من چه بی توجه از کنار روزها رد میشدم
و زمان را چگونه از دست می داده ام
سجاده به من فهماند تاکنون چقدر برایش عزیز بوده ام
با وجود اینهمه بی فکری
او همیشه به فکرم بود!
کم کم داره بوی ماه میهمانی خدا مشام جانها رو نوازش میده،بوی دعای سحر،ربنای قبل از افطار،بوی اشکهای ناب شبهای قدر و بوی شب بیداری ها تاصبح واسه ی خواب غفلتی که چندین ماه مارو به خودش مشغول کرده بود،بوی خوش آش و شله زرد نذری حتی بوی سریالهای بعد از افطار که تا شب پای تلویزیون میخکوبمون میکنه. ماه رمضان کم کم داره نزدیک میشه اما برای من هنوز یک عالمه سوال باقی مونده، آیا مثل هر مهمونی دیگه خودم رو برای میهمانی خدا آماده کردم؟آیا رخت و لباس نو به تن روح و جانم پوشوندم؟آیا با عطر پاکی و حیا و نجابت و تقوی روحم رو معطر کردم؟ اصلا به عنوان چشم روشنی چی واسه ی خدا میبرم؟ گناه ،آلودگی، بی ایمانی، شرک،ریا و تزویر؟
خدا کم کم داره کارت دعوت بزرگترین مهمونی رو در خونه ها میفرسته،؛ مینو گوش کن! صدای در زدنش رو میشنوی؟ چه مهمانی پر برکتیه این مهمانی خدا! حتی اگر آماده هم نباشی دعوتی، شاید جزو مهمونای ویژه نباشی ولی یه گوشه این مهمونی برای تو هم جا هست! زود باش بهترین لباسی رو که داری تن روحت کن،به روحت عطر صفا و همدلی بزن، چشم روشنی یادت نره!
خدا منتظره! همه منتظریم!
راستی سر سفره های افطارو و سحرتون خواهرتونو از دعای خیر فراموش نکنید.

باز هم میتوانی در هر تکه اش خودت راببینی!
فکر میکنم قلب هر کدام از ما تکه ی کوچکی از آینه جمال و جلال الهی هستیم وهمه میتوانند نشانه ای از حضور خداوند را در آینه ی قلبشان ببینند!
پ.ن ۱ :اندازه ی تکه ها باهم فرق داره بیایم یه آینه ی قدی بشیم!
پ.ن ۲:چند وقته حس میکنم بیشتر دوستم داری!
پ.ن ۳:وقتی ازت مینویسم انگار تو آسمونم، سبک و راحت!
پ.ن ۴:دوستت دارم قدر همه ی شن های صحرا،ماهی های دریا،برگ درختهاو پرنده های آسمون از ازل تا ابد!
پ.ن ۵:ممنونم که همیشه باهامی!
پ.ن ۶: من سرتاپا نیازم و تو سرتاپا ناز!
پ.ن ۷:یا اللهُ یا رحمنُ یا رحیمْ یا مُقلّب القلوب ثَبّت قَلبی علی دینِک


