يادم هست از كودكي به من آموختند دعاي فرج بخوانم،در مدرسه هميشه قبل از رفتن به كلاس سر صف دعاي فرج ميخوانديم و دستهايمان را رو به آسمان ميكرديم و بعد مثل خانم ناظم به صورت ميكشيديم،يادم هست وقتي كمي بزرگتر شدم به من آموختند بايد منتظر باشم،منتظر ظهور كسي كه قرار است بيايد، ميگفتند اگر بيايد همه چيز خوب ميشود و شايد من دوست داشتم تا بيايد و نمره هايم بيست شوند و زندگيم پر از بازيهاي كودكانه و شادي و لبخند،زمان ميگذشت و من به رسم عادت منتظر كسي بودم كه خوب نميشناختمش،ميگفتند روز جمعه ميايد و من چه سخت دلتنگ ميشدم در غروب جمعه ها و نميدانستم چرا،سالها و سالها در پس هم آمدند و من كم كم به خود آمده از خود پرسيدم:اينهمه سال منتظر كه بودي؟حالا ديگر معني انتظار را درك ميكردم ولي آن روح كودكي...!افسوس كه آنقدر سرگرم دنيا شده بودم كه فراموش كردم روحم را!اكنون ميدانم چرا بايد براي ظهورت دعا كنم،ميدانم چرا بايد بيايي،ميدانم چرا عصر جمعه ها اينقدر دلگير است اما...! آنقدر به كار خود مشغول شدم كه معني منتظر واقعي بودن را پاك فراموش كرده ام،پاك فراموش كردم تويي را كه گفتي اگر مردم به اندازه سرسوزني مشتاق حضورت بودند مي آمدي، پاك فراموش كردم كه شما حكم پدرم را داري و من چه ناسپاس فرزندي بودم پدر عزيزم براي تو ! نميدانم چرا تصميم گرفتم از اين به بعد تنها از تو بگويم و تنها براي تو بخوانم و بنويسم! ايكاش سهم من از انتظار زیر يك پرچم بودنمان باشد! برايم دعا كن كه تنها به خاطر تو و به دور از ريا باشم! پدرم برايمان دعا كن!
او منتظر است تا كه ما برگرديم...
درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
• گدو/حنا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط مينو زارعي

